تبليغاتX
دین، عشق، زندگی
رابطه دین و عشق وزندگی
زار عباس ، آخرين بازمانده ! 

نواي روح بخش موسيقي محلي با صدايي حزين ، كه پيوندي چند صد ساله و عميق با احساسات ديني و مذهبي مردم دارد فضاي روستا را پر كرده است ! ابتدا تك خوان، حنجره ي گرمش را نواي ني محزوني مي كند تا در پهناي بيكران دشت احساسات مردم ساده ي روستا ، گلهاي خونين دل را به سرشك اشك بشويد! آنگاه گروه همراه كه معمولا سه نفرند ، بيت مخصوصي كه بيانگر اصل موضوع است را دسته جمعي تكرار مي كنند . اهالي بي تابند تا گروه كه معروف به «عَلَم » است وارد خانه هايشان شود.( عَلَم نماد عَلَم حضرت ابوالفضل است ؛چوبي باريك و بلند به ارتفاع تقريبا 6 متر كه با پارچه ي سبز و در قسمت بالايي با بريده پارچه هاي رنگين تزيين شده است  ). در وسط حياط علم بر پا مي شودو به دنبال آن « مهتك علي » كه با پارچه هاي سبز و رنگي تزيين شده وارد مي شود . ( مهتك از مهد گرفته شده و كاف نشانه تصغير است ، يعني گهواره ي كوچك كه به علي اصغر منسوب است . مهدك به مرور زمان در لفظ عامه به مهتك تبديل شده است ) ...

جواني كشيده قد كه قبايي بلند، متمايل به قهوه اي سوخته ، آراستگي چهره آفتاب زده اش را دو چندان كرده؛ كلاهي نمدي به سر گذاشته و شالي به كمربسته ؛ يكي از نوحه هاي جانسوزش را با صدايي حزين و به آوازي بلند مي خواند ؛و اهالي خانه به ياد حماسه ي كربلا گريه سر مي دهند ...

در پايان مراسم، آب متبرك را مي نوشند و يكي ازبريده پارچه هاي سبز را بر مي دارند ...




... در حالي كه چشمان پر از حسرت پيرمرد به جايي دور خيره مانده و دردهايش را يكي پس از ديگري مرور مي كند ، دستهايش را تا بناگوش بالا مي آورد و با صدايي ضعيف و بريده همچون هزاري بر شاخه هاي باغي پاييز زده آواز جگر سوزش را به ياد آن روزها برايم مي خواند !

 

داماديا در كربلا ، داماديا در كربلا ، منزل سلامت باد ، منزل سلامت باد . . .

 

اشك از چشمانش سرازير مي شود ، نفسي عميق مي كشد و مي گويد : زار عباس هم رفت !

 

خيري يار روزهاي سخت و خوش زار عباس ، از حرف شوهر پريشان مي شود و مي بينم كه با حاله اي از حيا اشكهايش را پنهاني، از چين و چروك صورت روزگار زده اش پاك مي كند !

 

دلم سخت مي گيرد ! با خاطرات زار عباس ، اين پيرمرد باصفاي بردخوني به روزهاي مه گرفته سپري شده اش مي روم؛ آن جوان خوش اندامي كه حنجره ي گرمش اشك مردمان اين ديار را از چشمها سرازير مي كرد ... حالا را كه نظاره مي كنم ، بالشي مي بينم كه هر لحظه آواز مرگ را در گوشهاي پير زندگي زار عباس نجوا مي كند ! با خود مي گويم: اين هم آخرين بازمانده از مردمان باصفاي اين ديار!

 

از آغاز تا انجام ، همه فقط در لحظه اي از شب مرور مي شود ! حسرتها مي آيند ، آرزوها ويران مي شوند !

 

و من مي دانم ، مي دانم كه همه روزهاي زندگي، فيلم كوتاهي است كه به ناگهان ، تمام مي شود! ...

 

وقتي مي خواهم بروم دستهاي نحيف و استخواني اش را بر شانه ام مي گذارد و مي گويد : تنهايم ، تنهاي تنها ...

 

و من مي دانم چه مي گويد !

 

در حالي كه بلند مي شوم مي گويم : زار عباس ، حسرتمندترين دردها ، آرزويي است كه در باتلاق زندگي ، با شور انگيز ترين آوازها مدفون شود ؛ اما اين را بدان؛ هر جا نوايي ، دل آرزومندي را نوازش دهد ياد و نام تو، هست زار عباس !         

زار عباس رو به من كرد و گفت : بگو زار عباس هم رفت !


زيره خيري با تمام حيا و نجابتي كه داشت سعي مي كرد اشكهايش را از من پنهان كند !






اين نردبان را ببين و عمر زار عباس را بخوان !

 

http:khabar35.blogfa.com  به اين آدرس برويد  تا خبرها را ببينيد. متشكرم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط عباس عادل زاده   |