|
|
|
|
|
مادر تقدیم به مادرم که الهه ایثار وزیبایی است کسی که عا شقانه دوستم دارد کسی که وجودش نعمت است و نبودنش ...... خانه ای که مادر ندارد بزرگترین سرمایه و اصلی ترین حامی اش را ازدست داده است .همچنین تقدیم به تمامی مادران دنیا آنها که به حقیقت مادرند .مخصوصا مادران خوب دوستانم که احترام ویژه ای برایشان قائلم و برایشان دعا می کنم . مادر می ستایمت وشایسته ستودن می دانمت . و بود اگر خدایی نبود به خدایی می گزیدمت و می خواندمت . آآآآآآآی مادر ای شایسته مهر ای بایسته عشق هرچه بگویمت ....... دنیا کلبه ای است ویران نقطه ای است سیاه خطی است کمرنگ حلقه ای است گمشده وبهشت وسعتی است بی انتها مامنی است پرنعمت رحمتی است پرنور و آن زیر قدمهای توست و چگونه من که زبانم شایسته نام تو نیست در کلبه ای بگنجانمت یا در نقطه ای سیاه ترسیمت کنم یا در خطی کمرنگ یا در حلقه ای گمشده از تو سخن بگویم وفهم من هر چه بلند باشد حتی به بام کوتاه این کلبه هم نمی رسد مادر موسیقی حزین گریه هایت وپایکوبی مستانه خنده هایت برای من چه کشنده وچه زیباست آی مادر در وسعت دلت که زیارتگاه ملکوتیان است برایم دعا کن که بتوانم دوستت داشته باشم آنگونه که شایسته توست . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/29ساعت 5:8 قبل از ظهر توسط عباس عادل زاده
|
||
|
|
|
|
|
کودکی کودکی زلال ترین چشمه حیات است . کودکی زیبا ترین قصه و درخشانترین قطره شبنم در پهنای سبز زندگی است .کودکی لهجه زیبایی است اما قصه کوتاهی دارد . کودکی رویایی ترین و شیرین ترین شراب زندگانیست .تپه کوتاهی است از بودنها و نبودنها که مشرف به تمام دنیاست وهمه جای زمین خدا را می توان دید حتی بام دنیا را . کودکی شیرینی ای است که ده سال آن را مزه می کنیم و همگام با آن خنده را زمزمه می کنیم و در پایان یک خواب طولانی پاییزی به ناگهان آن را تمام شده می بینیم .... ...... ... تو در این زمان بسیار زیبا به پروانه ای می مانی که ازپیله سخت روزگار نگاهی حیرت انگیز به عالم وجود میکنی و آنگاه مشتاقانه به دورشمعی چرخ میزنی و ناگهان سوزشی عمیق بالهای طلایی ات را فرا می گیرد و آنوقت تو دیگر هیچ بالی نداری که باز رویایی زندگی کنی . آهسته قدم برمی دارم ،خیلی آهسته ،تا مبادا مورچه ای بدترین خاطره عمر را در زیرپای سنگین من احساس کند .چشمانم آن سوی غروب نظاره گر است ومی بینم دست خدا چگونه خورشید را حکم می کند و می بینم که حاله از رنگ قرمز چون یک رویایی پاک بدرقه راه خورشید خداست . وفرشتگان مخمل سرخ ورنگین به دست چگونه او را نوازش می کنند . ناگهان چیزی به سردی الکل تمام وجودم را در بر می گیرد و احساس می کنم خیلی سبک شده ام و بر بالای ابرها در پروازم . روح من تازه می شود .و او کسی نیست به جز نسیم . همان نسیم همیشگی ، همان نسیمی که همیشه همبازی ما بود و با ما دوچرخه سواری می کرد و هر وقت از جایی می گذشت از همان دورادور ما را سلام می داد . دلم به شدت گرفت و قلبم به سرعت صدای قدم زندگی را شمرد . ایستادم سیاهی چشمانم را در دشت پهناور حدقه چرخاندم ونگاهی به آبی آسمان انداختم . آهی کشیدم که طولانی ترین مسیرزندگی را دربرگرفت . ماه بالای سرم بود همان خاتون به تخت نشسته تمام ستاره ها در شب سیاه منظومه . من وماه داستانهای زیادی باهم داریم . او همیشه همسفرم بود و گهگاهی اگر شقایقی درراهروسبز زندگی بچه خفته اش را شیرمی داد وآخرین قدمم می خواست او را زیر بگیرد ماه بود که مرا از این فاجعه خونین آگاه می کرد .آنوقتها شب که می شد می رفتم تا در نور زرین خاتون شب بخوابم می دیدم نسیم وماه و ستاره ها به مهمانی من آمده اند تا اگر مادر بزرگ قصه ای گفت آن را از بر کنند وآن بالا آن سوی ابرها در درگاه خدا و فرشتگان سپید برای کودکان آسمان بازگو کنند . اما اکنون از آن سالهای رویایی خیلی گذشته وگرد و غبار فراموشی همه آنها را در آرشیو یادها کمرنگ کرده است . دلتنگم چون پانزده سال از آن خاطرات خوب می گذرد و می بینم که ماه و ستاره ها و نسیم همان طور کوچولو مانده اند و ماییم که با زمان هستیم و از آن روزها ی خوب دور شده ایم در این شبها هر وقت خوابم می گیرد بدون آنها می خوابم ولی می دانم در انتظار مادر بزرگی هستند تا باز قصه شیرین کودکی را برایشان تعریف کند.آنوقت است که دلتنگ تر می شوم . عادل زاده ، دوشنبه ساعت 10:25 دقیقه ،11/3/1377بردخون |
||
|
|
|
|
|
تقدیم به همه دوستانی که در این مدت اندک بیشترین محبت را نثارم کردند آنان که دنیای تفریق شده از محبت را به وسعت زیبای زندگی بخش اشکی حزین هرگز ،هرگز،هرگزنمی بخشند بیایید برای یک روز هم که شده خواهر وبرادر باشیم ! و دستهامان را که حتما خواهند فرسود خرج ساز و نوای زهره ی دنیا نکنیم ! بیایید عشق را که فقط اکنون واژه ای بیش نیست! برهانیم از قلعه موهوم گم شده در مه دوز و کلک . من نمی دانم اگر نام پسرک همسایه را بدانم چه می شود ؟!! یا اگر به پیرزنی که از پشت میله های یک آسایشگاه حسرت زا غریبانه می اندیشد به روزهای شیردهی طفلک خود به شبهای سخت بی خوابی خویش لبخندی بزنم !! به کجای قبای پر زرق وبرق دنیا برمی خورد !! چقدر از ابهت خود ساخته ام می کاهد؟؟!!!!!!!!! !!!!!!!! خیال من وتو اگر این است که دنیا .................. نه نه نه « چشمها را باید شست » دنیا تمام روزهای عنکبوتی اش را در خط سیال زمان در کوچه پس کوچه های تزویر و ریا به تکدی گری گذرانده است !!!!!!!!!! (اگرچه همین دنیا برای خیلی ها حکم پادشاهی پر بذل وبخشش دارد ) ....... ماهی کیلو چند ؟؟؟؟؟؟؟ گوجه فرنگی وپیاز چطور ؟؟؟؟؟!!!!! از آن دخترک سبزی فروش سرکوچه که نه از سر ناچاری بلکه از سر فهم وغرور زنبیلها را گذاشته به حراج بپرس : دنیا را می خری ؟ به چند سکه ناسره که قیمت یوسف بود ؟؟؟؟؟ به چند سکه ور افتاده بعد از سیصد سال خواب ؟ خواهی شنید که حتی نمی ارزد به حراج !!!!!!!!!! .......... بیایید بیایید پسرهمسایه می خواهد با دوچرخه رنگ پریده ی درب وداغون و کهنه خود به طواف کودکیش برود شاید می خواهد بادبادک سبک روزگار خود را به آسمان خیال پر از ستاره اش بفرستد دوچرخه اش را باد کنیم و ریسمان رویایی بادبادکش را بلند بسازیم تا من وتوهم به همراه نسیم از قافله زیبای وهم خیال یک کودک روستایی باز نمانیم . بیایید برای یک روز هم که شده خواهر وبرادر باشیم !!!! بیایید فراموش کنیم که یوسف را برادرانش به چاه انداختند !! و فراموش کنیم که هابیل را قابیل ........ و فراموش کنیم درد جانکاه امروز بشر بیایید برای یک روز که شده ..................................... |
||
|
|
|
|
|
بنام خدا به امید حق سعی دارم قسمتهایی از کتاب ارزشمند معراج السعاده عالم ربانی ملا احمد نراقی را به صورت ساده و قابل فهم برای خوانندگان بزرگوار بنویسم امیدوارم که مورد استفاده عزیزان قرار بگیرد باب اول در مورد فواید فضائل اخلاق و ضررهای رذایل آن عزیز بزرگوار بدان که کلید سعادت دو جهان این است که انسان نفس خویش را بشناسد که شناخت خود، کمک می کند تا انسان خدای خود را بشناسد و بسیار روشن و واضح است اگر نتوانیم خود را بشناسیم شناخت دیگری ناممکن است . زیرا هیچ چیز به تو نزدیکتر از تو نیست . تو که در علم خود زبون باشی عارف کردگار چون باشی گاهی انسان می گوید من خودم را شناخته ام و به حقیقت خود رسیده ام . در صورتی که از خود کاملا بی خبر است و اینچنین اظهار خود شناسی می کند . چنین شناختن منجر به شناخت واقعی نمی شود و انسان به جایی نمی رسد، که سایر حیوانات نیز اینگونه شناخت دارند، زیرا تو از ظاهر خود سر و دست و پا و چشم وگوش و پوست و گوشت می شناسی و از باطن خود همین قدر میدانی که چون گرسنه شوی غذا بخواهی و چون خشمگین شوی در صدد انتقام برآ یی وچون شهوت بر تو غلبه کند نفس تو خواهش مقاربت می کند و همه حیوانات دراینگونه شناخت با تو برابرند . پس اگر حقیقت تو این است، دیگر نیازی به مفاخرت وبزرگی بر درندگان و چهار پایان نیست !!و اگر همه ی تو این باشد برای چه خداوند تو را بر سایر مخلوقات برتری داده است؟ و فرموده :«و فضلناهم علی کثیر ممن خلقتنا تفصیلا » (اسراء 70) یعنی : «ما برتری دادیم فرزندان آدم را بر بسیاری از مخلوقا ت خود» در حالی که در صفاتی که ذکر شد بسیاری از حیوانات بر تو ترجیح دارند. پس باید به دنبال حقیقت خود باشی تا بدانی چیستی ؟ و کیستی؟ و از کجا آمده ای ؟ و به کجا می روی ؟ و در این دنیای چند روزه به دنبال چه کاری آمده ای و ماموریتت چیست ؟ تو را برای چه آفریده اند ؟ واین اعضا و جوارح را برای چه به تو داده اند ؟ و قدرت و اختیار را به چه جهت در اختیار تو قرار داده اند ؟ و این را بدان که صفاتی که در تو جمع شد ه اند بعضی از آنها صفات چهار پایانند و برخی از آنها صفات درندگان و بعضی صفات شیاطینند و پاره ای از صفات ملائکه و فرشتگان است .و بدان کدامیک از صفات ، شا یسته حقیقت توست و باعث نجات و سعادت تو می شود تا در استحکام آن صفات بکوشی و کدام دسته از صفات موجب بدبختی و نابودی می شود تا در رفع آنها از خود تلاش نمایی . ادامه دارد |
||
|
|
|
|
|
دوست ارزشمندم سلام جام پرشراب مرا بنوش ونریز نگاهم برای اینکه خسته ات نکند گذراست ولی امیدم آنست که کلامم هرچند به ایجاز شایسته ماندگاری در کوهپایه های فهمتان را داشته باشد گرت از کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک ونمناک ومبهم غم و جنون قصد گریز است روزه عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق بگیر گر دلت هوای دمی خلوت انس با محبوب گرفت روزه عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق بگیر گرت هواست که با عارفان و شاهدان با دلدادگان و زاهدان بر کنار زلف پریشان سحربخوانی آرام خدا را روزه عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق بگیر در پست بعدی منتظر نامه ای از خدا باشید |
||