زار عباس ، آخرين بازمانده !
نواي روح بخش موسيقي محلي با صدايي حزين ، كه پيوندي چند صد ساله و عميق با احساسات ديني و مذهبي مردم دارد فضاي روستا را پر كرده است ! ابتدا تك خوان، حنجره ي گرمش را نواي ني محزوني مي كند تا در پهناي بيكران دشت احساسات مردم ساده ي روستا ، گلهاي خونين دل را به سرشك اشك بشويد! آنگاه گروه همراه كه معمولا سه نفرند ، بيت مخصوصي كه بيانگر اصل موضوع است را دسته جمعي تكرار مي كنند . اهالي بي تابند تا گروه كه معروف به «عَلَم » است وارد خانه هايشان شود.( عَلَم نماد عَلَم حضرت ابوالفضل است ؛چوبي باريك و بلند به ارتفاع تقريبا 6 متر كه با پارچه ي سبز و در قسمت بالايي با بريده پارچه هاي رنگين تزيين شده است ). در وسط حياط علم بر پا مي شودو به دنبال آن « مهتك علي » كه با پارچه هاي سبز و رنگي تزيين شده وارد مي شود . ( مهتك از مهد گرفته شده و كاف نشانه تصغير است ، يعني گهواره ي كوچك كه به علي اصغر منسوب است . مهدك به مرور زمان در لفظ عامه به مهتك تبديل شده است ) ...
جواني كشيده قد كه قبايي بلند، متمايل به قهوه اي سوخته ، آراستگي چهره آفتاب زده اش را دو چندان كرده؛ كلاهي نمدي به سر گذاشته و شالي به كمربسته ؛ يكي از نوحه هاي جانسوزش را با صدايي حزين و به آوازي بلند مي خواند ؛و اهالي خانه به ياد حماسه ي كربلا گريه سر مي دهند ...
در پايان مراسم، آب متبرك را مي نوشند و يكي ازبريده پارچه هاي سبز را بر مي دارند ...

... در حالي كه چشمان پر از حسرت پيرمرد به جايي دور خيره مانده و دردهايش را يكي پس از ديگري مرور مي كند ، دستهايش را تا بناگوش بالا مي آورد و با صدايي ضعيف و بريده همچون هزاري بر شاخه هاي باغي پاييز زده آواز جگر سوزش را به ياد آن روزها برايم مي خواند !
داماديا در كربلا ، داماديا در كربلا ، منزل سلامت باد ، منزل سلامت باد . . .
اشك از چشمانش سرازير مي شود ، نفسي عميق مي كشد و مي گويد : زار عباس هم رفت !
خيري يار روزهاي سخت و خوش زار عباس ، از حرف شوهر پريشان مي شود و مي بينم كه با حاله اي از حيا اشكهايش را پنهاني، از چين و چروك صورت روزگار زده اش پاك مي كند !
دلم سخت مي گيرد ! با خاطرات زار عباس ، اين پيرمرد باصفاي بردخوني به روزهاي مه گرفته سپري شده اش مي روم؛ آن جوان خوش اندامي كه حنجره ي گرمش اشك مردمان اين ديار را از چشمها سرازير مي كرد ... حالا را كه نظاره مي كنم ، بالشي مي بينم كه هر لحظه آواز مرگ را در گوشهاي پير زندگي زار عباس نجوا مي كند ! با خود مي گويم: اين هم آخرين بازمانده از مردمان باصفاي اين ديار!
از آغاز تا انجام ، همه فقط در لحظه اي از شب مرور مي شود ! حسرتها مي آيند ، آرزوها ويران مي شوند !
و من مي دانم ، مي دانم كه همه روزهاي زندگي، فيلم كوتاهي است كه به ناگهان ، تمام مي شود! ...
وقتي مي خواهم بروم دستهاي نحيف و استخواني اش را بر شانه ام مي گذارد و مي گويد : تنهايم ، تنهاي تنها ...
و من مي دانم چه مي گويد !
در حالي كه بلند مي شوم مي گويم : زار عباس ، حسرتمندترين دردها ، آرزويي است كه در باتلاق زندگي ، با شور انگيز ترين آوازها مدفون شود ؛ اما اين را بدان؛ هر جا نوايي ، دل آرزومندي را نوازش دهد ياد و نام تو، هست زار عباس !

زار عباس رو به من كرد و گفت : بگو زار عباس هم رفت !
زيره خيري با تمام حيا و نجابتي كه داشت سعي مي كرد اشكهايش را از من پنهان كند !


اين نردبان را ببين و عمر زار عباس را بخوان !
http:khabar35.blogfa.com به اين آدرس برويد تا خبرها را ببينيد. متشكرم
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در یکشنبه 1387/03/05 ساعت 7:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
رابینسون کروزوئه در جزیره ای به نام بردخون
اینجا جزیره بی نام ونشان است و من رابینسون کروزئه هستم.! اما تفاوت من و رابینسون داستانها این است که اوناخواسته ازهیاهوی یک دنیای عادی جدا شد و علی رغم میل باطنی اش به دنیای ساکت وآرام یک جزیره دور افتاده وارد شد!اما من فکر نمی کنم اتفاق خاصی برای اون رابینسون افتاده باشد و اگرالان او را می دیدم شاید بدون تامل بهش می گفتم خوش به حالت رابینسون !
اگه بگه چرا؟
میگم:
کم کمش از این بابت که با یه دنیای جدید آشنا شدی! و شاید این نهایت تمنای بشر و آرزوش از چند روزه عمر کوتاهش باشه که سعی می کنه بفهمه و بدونه حتی...!. اگر حرف من براش قانع کننده نباشه بهش می گم حداقل نتیجه گم شدنت اینه که به تنهایی هر چه قدر که دلت می خوای می گردی و چیز تازه پیدا می کنی!. اون قدر اختراع و اکتشاف و اتفاقات جالب و دیدنی داری ، که صد سال بعد بچه ها بشینن پای جعبه جادو و کارتونت رو نگاه بکنند !! و یا پشت ویترین یه کتابفروشی کهنه و قدیمی یا خیلی لوکس و تروتمیز کتابی رو ببینن که روش نوشته : ماجراهای رابینسون
رابینسون خوش به حالت!.
من چی ؟ من هم یه رابینسونم !. رابینسونی که اینبارنه از یه دنیای عادی بلکه از یه دنیای متمدن به جزیره آمده ! از دنیای اینترنت ، از دنیای آشنایی های مجازی با شاعران و نویسندگان و روزنامه نگاران و ... دوباره به دنیایی برگشتم که از اول اونجا بودم ، اما چیزی برای گفتن ندارم اگر تو رابینسون، خاطراتت را نوشتی به این دلیل بود که همه چیز برایت تازگی داشت، ولی من نه در اون دنیا مجالی برای ماندن داشتم و نه این دنیا برام تازگی دارد !!
رابینسون نام جزیره من بردخون است !!!!!!!!!!!
دو ماهی میشه که رابطه ما با همه جا قطع شده. دلیلش اگه برات خیلی مهمه اینه که قیمت استفاده از هر ساعت استفاده از اینترنت جدای ازهزینه تلفن شده 1500تومان . آره 15000هزار ریال .چیه رابینسون گیچ شدی ! آهان عذر می خوام . شاید تلفن و اینترنت واژه های نامانوسی هستند که نمی تونی براشون یه شکل تو ذهنت تداعی کنی! تلفن یه دستگاهی هست که با دوستات هر جای دنیا که باشن می تونی حرف بزنی ! می تونی حال و احوال کنی ،بد و بیراه بگی ، معامله کنی ، شب عیدی تبریک عید بگی یا خیلی بی رحمانه.... !
و اینترنت دنیایی هست از شهری که توش زندگی می کنی خیلی بزرگتر ، خیلی خیلی بزرگ،اونجا میتونی چیز یاد بگیری یا خودتو بدبخت بکنی !!! اما من رابینسون دوست دارم یاد بگیرم . آره رابینسونبا این قیمت کمر شکن به کلی ما رو از دنیای اینترنت جدا کردند و کسی هم نیست که حرفمون را بشنوه چون اونقدر صدای دنیا بلنده که هیچ گوشی وقت شنیدن صدای ما رو نداره . رابینسون از وزیر ارتباطات خواهش کن ،شاید !از تو که یه روزی فیلمتو دیده باشه یا داستانتو خونده باشه قبول کنه و درد ما را درمون بکنه .
به رئیس مخابرات دیربگو، شاید اون دلش به حال ما بسوزه ،...
یادت نره و ما را فراموش نکن.
راستی تا نرفتم بگم که گرفتاریهای ما رو به خاطراتت اضافه کن .( ممنون می شم )
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در جمعه 1386/12/17 ساعت 2:42 بعد از ظهر موضوع زندگی ( عمومی ) | لینک ثابت
داستان انسان وشیطان واقعیت غم انگیزی است که در طول سالیان دراز همواره ذهن بشر را به خود مشغول کرده است به طوری که نویسنده های زیادوصاحب نامی کتب مختلفی را در بیداری نوع بشر از حیله های آن رانده شده از درگاه حق نگاشته اند که شاید این موجود نادان(انسان) واقعیت همچون روز روشن را دریابد، غبار غفلت از چهره روح گم گشته بزدایدو حجابهای ظلمانی را که بر اثر غفلت ایجاد شده است رایکی یکی پشت سر بگذارد که باز به خانه محبوب برسد. تا که یوسف گمگشته از هزار توی غم و درد و غربت وهزار و یک درد کشنده ی دیگر به میعاد گاه و وطن اصلی خود باز گردد .
«خرم آنروز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم از پی جانان بروم
بهوای لب او ،ذره صفت رقص کنان تا لب چشمه خورشید درخشان بروم »
این راه ، راه اهل دل است .راه آنکه سالک شد تا با عقیده راسخ « نعم المولی و نعم النصیر »به سرچشمه حیات برسد . اما دوباره انسان حرمان کشیده و شیطان ......
«وصال دولت بیدار ترسمت ندهنـــــــد که خفته ای تو درآغوش بخت خواب زده»
در این قسمت نگاهی داریم به شعر شیطان سروده دکتر یاسمی که از دو قسمت تشکیل شده است . سعی من بر این است که از نظر معنا یی نگاهی اجمالی به این سروده داشته باشم . من این اجازه را به خودم نمی دهم که کارم را نقد شعر بدانم ،چرا که نقاد شایستگی هایی دارد که من از آنها بی بهره ام . در خصوص نقد شعر باید اشاره بکنم به کتاب شعر بی دروغ ،شعر بی نقاب اثر دکتر زرین کوب که گفته اند :« در باب شعر و آفرینشهای شاعرانه هر بحثی کرده شود خواه جزیی و خواه کلی بیک تعبیر نقدست – نقد شعر یا نقد ادبی . خود شاعر هم وقتی در شعر خویش الفاظ و معانی را سبک و سنگین می کند ، وقتی کار خود را مرور و اصلاح می کند ، وقتی در باب شیوه کار یا هدف و ذوق خویش سخن می گوید ، دیگر شاعر نیست منتقدست وکاری که می کند نقد . حتی بعضی شاعران مثل امیر خسرو دهلوی {1} در نقد شعر خویش هم انصاف به خرج داده اند و هم زیرکی : مثل یک منتقد واقعی .»
ابتدا تشکر میکنم از دوستان که این اجازه را به من داده اند تا در مورد اشعار و نوشته هایشان نظر خواهی کنم و پیشاپیش از کوتاهی هایی که سهوا انجام می کیرد پوزش می طلبم .
غریبه آمده بود آشنا شود با من
استفاده از واژه غریبه برای شیطان به این دلیل که محرم راز انسان نیست و در دایره زندگی بشرتا دم مرگ دشمنی مکار، همراهی حیله گر و خائنی بی شرم و حیاست و همچنین در رابطه ی عاشقانه ی انسان و خدا اخلال گری پست و بی ارزش است واژه زیبا و به جایی است . آشنایی شیطان با انسان شاید به این معنا است که ادعای دوستی با انسان رادارد و خواهان همراهی با انسان است برای نجات دادن من و تو از مهلکه ها ( در صورتی که برای انسان عاقل و فهمیده کاملا روشن است که ادعای یاری و دوستی او نه برای نجات است که برای گمراهی است .) دنباله این شعر احساس می کنم به گونه ای رابطه ی معنایی شعر از بین می رود .
و از مسیر مقدر جدا شود با من
به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند
به درد بی دینی مبتلا شود با من
در مصراع اول از آشنایی شیطان حرف زده است ، اما پشت سر آن از جدایی سخن رانده است . به اعتقاد و تقواش ... گویی از زبان انسان بیان شده است . انسانی که مبتلا به درد بی دینی شده ، چرا که روشن است آشنایی او با انسان به این دلیل است که مرا به درد بی دینی مبتلا کند و نه خود او. چرا که او خود به همه چیز پشت پا زده است!
خدای کودکیش را کنار بگذارد
خودش خدا بشود یا خدا شود با من
به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد
ز قید کهنه عادت رها شود با من
باز احساس می شودصحبت از جانب انسانی است که حالت شیطانی تمام وجودش را فرا گرفته . چرا که شاعراشاره کرده: که او ( آن کسی که برای وسوسه ی انسان آمده ) کسی است که خدای کودکیش را کنارگذاشته است . اما بعد از این شعر روال عادی خود را می یابد و اینگونه بیان می شود :
بدل به من بشود من بدل به او بشوم
برای چند شبی جا به جا شود با من!
برای معرکه گیری غریبه تنها بود
در این مکاشفه می خواست ما شود با من
خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود
که باز وارد یک ماجرا شود با من
شیطانی که می خواهد برای پیشبرد اهداف خود بدل به انسان شود و انسان نادانی که انسانیتش را فراموش می کند و تبدیل به شیطان می شود . خلاصه برای این کار و برای اینکه انسان گناه بزرگتری را انجام دهد شیطان فقط نیاز به چند شب دارد تا حالت شیطانیش را به روح و جان انسانی که خداوند او را « ظلوما جهولا » نامیده وارد کند . و پایا ن سخن در قسمت اول اینکه : برای افروختن آتشی دوباره از دست شیطان کاری بر نمی آمد مگر اینکه اشرف مخلوقات ، آن عزیز دردانه خداوند و هستی، بهشت جاودان را با یک آری به جهنم پر از حسرت و ندامت و محنت ( جدای از آتش و درد هایش ) بفروشد و شیطان را همراهی کند .
و ملک و ملکوت را و عشق و عاشقی با حضرت حق ، را به همنشینی شیطان بفروشد .
و این است داستان غمگین انسان ... !
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در یکشنبه 1386/10/02 ساعت 6:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نام : عباس نام خانوادگی :عادل زاده
متولد :7/10/56
ساکن : شهر بردخون - استان بوشهر
شغل : معلم
امیدوارم در خصوص وبلاگ ضعف ها و کاستی ها را گوشزد کنید تا با جان ودل در وبلاگ بگنجانم
از آمدنتان خوشحالم . سکوت را دوست دارم وآنرا معلم بزرگ بشر می دانم . انسان اجتماعی هستم که زود با دیگران جوش می خورم ، وانسان را هر که باشد شایسته دوست داشتن می دانم و عقیده ام این است عشق فقط یک طرف نمی تابد عشق برای همه است و دوست داشتن برای همه . اما اینکه دیگران چقدر پذیرای دوستی باشند بستگی به ظرف دلشان دارد که خود را در مقابل جاری محبت قرار دهند یا خیر . جنوب ، تشباد ، باد شما ل دریا آسمون پر ستاره و دریا در خونه محقر عاشقانه ام قابهای زنده وخاطرات فراموش نشدنی منند و خیلی دوستشان دارم .
نخل وجود مقدسی است که اصالتش به قول شاعر اهل دل «سهراب»" شاید می رسد به "
عصای موسی یا به مهر عیسی یا به یقین ابراهیم یا به حکمت لقمان واگر قرار باشد از بین نخل و تخت سلیمان یکی را انتخاب کنم بدون درنگ بندگی در خانه نخل را بر می گزینم . دستان هر معلمی از آسمان بلند تر و از فرشتگان مقدس تر است و بوسه بر آن خیال شیرین زندگی من است . قلم را زبان شیوای خدا و پیر راه صاحبدلان می دانم . به هر چیز منطقی می نگرم و سعی می کنم بیشتر اتفاقات روز مره برایم قابل هضم باشد . هر نظری برایم محترم است و انگونه نمی اندیشم که هر چه را من می خواهم لابد همان درست است .
اینکه خود را درست بشناسم برایم خیلی مهم است و فکر میکنم رود هیچگاه خار وخس بیابان نمی شود حتی اگر همه بر دوست نداشتن پافشاری کنند .
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دین ( مطرح کردن مسائل به زبان ساده )
زندگی ( عمومی )
داستانهای کوتاه دینی و...
کربلا و حماسه
آداب معاشرت
عاشقانه ها
ادبیات
دل نوشته ها
حج
نماز
نامه های خدا
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY