|
|
|
|
|
تقدیم به همه کودکان کشورم که اندازه تمام کودکیشان دوستشان دارم . بگذاریم کودک ما آنطور که خود دوست دارد کودکی کند اما صد افسوس که آن گلهای زیبای زندگیمان باید از نگاه ما کودک باشند یعنی کودکی که باید بزرگ باشد . تفسیر اشتباه ما از کودک چه اشتباه است . اگر ما حوصله زندگی نداریم بگذاریم آنها زندگی کنند ... آنقدر گفتیم نیفتی پسرهشدار ! آنقدر گفتیم خانه همسایه نه ! بازی با پسران کوچه زخمهای پای کوچکت را کفش می آزارد آی کودک! آی ... وتو معصومانه فریاد مرا در نگاهت به ترس نشستی ! نرو ! بیا ! برو چرا پدر! خاک بازی ممنوع ! گفتی با حیرتی که در احساس توبود کاش ! تا کودکم ،خودم بودم پدر ! کودک تو(1) زیر باران آب بازی می کند ! من اما خود کودکم پدر بگذارزندگی کنم جریان خونی که در زندگی من است . چه زود! فردا من هم تو می شوم .... افسوس ِ تو برای کودکی خود است . اکنون من کودکم پدر! ... بگذار . . . ....................................................................................................... 1- منظور کودکی است که در همه ما زنده است و دوست دارد همیشه کودکی کند . |
||
|
|
|
|
|
روزهایمان همه در دیروز گذشت ! همه آن ثانیه ها ، دقیقه ها در دام زمان هضم شدند ! خاطره ها پژمردند ! یادها زنگ زدند ! و باز خبر از آبی فردا نیست ! پای زنجیری ما در قفس دیروز بند است ! گوئیا خبر از آمدن فردا نیست ! عادل زاده |
||
|
|
|
|
|
زار عباس ، آخرين بازمانده ! نواي روح بخش موسيقي محلي با صدايي حزين ، كه پيوندي چند صد ساله و عميق با احساسات ديني و مذهبي مردم دارد فضاي روستا را پر كرده است ! ابتدا تك خوان، حنجره ي گرمش را نواي ني محزوني مي كند تا در پهناي بيكران دشت احساسات مردم ساده ي روستا ، گلهاي خونين دل را به سرشك اشك بشويد! آنگاه گروه همراه كه معمولا سه نفرند ، بيت مخصوصي كه بيانگر اصل موضوع است را دسته جمعي تكرار مي كنند . اهالي بي تابند تا گروه كه معروف به «عَلَم » است وارد خانه هايشان شود.( عَلَم نماد عَلَم حضرت ابوالفضل است ؛چوبي باريك و بلند به ارتفاع تقريبا 6 متر كه با پارچه ي سبز و در قسمت بالايي با بريده پارچه هاي رنگين تزيين شده است ). در وسط حياط علم بر پا مي شودو به دنبال آن « مهتك علي » كه با پارچه هاي سبز و رنگي تزيين شده وارد مي شود . ( مهتك از مهد گرفته شده و كاف نشانه تصغير است ، يعني گهواره ي كوچك كه به علي اصغر منسوب است . مهدك به مرور زمان در لفظ عامه به مهتك تبديل شده است ) ... جواني كشيده قد كه قبايي بلند، متمايل به قهوه اي سوخته ، آراستگي چهره آفتاب زده اش را دو چندان كرده؛ كلاهي نمدي به سر گذاشته و شالي به كمربسته ؛ يكي از نوحه هاي جانسوزش را با صدايي حزين و به آوازي بلند مي خواند ؛و اهالي خانه به ياد حماسه ي كربلا گريه سر مي دهند ... در پايان مراسم، آب متبرك را مي نوشند و يكي ازبريده پارچه هاي سبز را بر مي دارند ... ![]() ... در حالي كه چشمان پر از حسرت پيرمرد به جايي دور خيره مانده و دردهايش را يكي پس از ديگري مرور مي كند ، دستهايش را تا بناگوش بالا مي آورد و با صدايي ضعيف و بريده همچون هزاري بر شاخه هاي باغي پاييز زده آواز جگر سوزش را به ياد آن روزها برايم مي خواند ! داماديا در كربلا ، داماديا در كربلا ، منزل سلامت باد ، منزل سلامت باد . . . اشك از چشمانش سرازير مي شود ، نفسي عميق مي كشد و مي گويد : زار عباس هم رفت ! خيري يار روزهاي سخت و خوش زار عباس ، از حرف شوهر پريشان مي شود و مي بينم كه با حاله اي از حيا اشكهايش را پنهاني، از چين و چروك صورت روزگار زده اش پاك مي كند ! دلم سخت مي گيرد ! با خاطرات زار عباس ، اين پيرمرد باصفاي بردخوني به روزهاي مه گرفته سپري شده اش مي روم؛ آن جوان خوش اندامي كه حنجره ي گرمش اشك مردمان اين ديار را از چشمها سرازير مي كرد ... حالا را كه نظاره مي كنم ، بالشي مي بينم كه هر لحظه آواز مرگ را در گوشهاي پير زندگي زار عباس نجوا مي كند ! با خود مي گويم: اين هم آخرين بازمانده از مردمان باصفاي اين ديار! از آغاز تا انجام ، همه فقط در لحظه اي از شب مرور مي شود ! حسرتها مي آيند ، آرزوها ويران مي شوند ! و من مي دانم ، مي دانم كه همه روزهاي زندگي، فيلم كوتاهي است كه به ناگهان ، تمام مي شود! ... وقتي مي خواهم بروم دستهاي نحيف و استخواني اش را بر شانه ام مي گذارد و مي گويد : تنهايم ، تنهاي تنها ... و من مي دانم چه مي گويد ! در حالي كه بلند مي شوم مي گويم : زار عباس ، حسرتمندترين دردها ، آرزويي است كه در باتلاق زندگي ، با شور انگيز ترين آوازها مدفون شود ؛ اما اين را بدان؛ هر جا نوايي ، دل آرزومندي را نوازش دهد ياد و نام تو، هست زار عباس !
زار عباس رو به من كرد و گفت : بگو زار عباس هم رفت !
http:khabar35.blogfa.com به اين آدرس برويد تا خبرها را ببينيد. متشكرم |
||